وسواس
و از امروز صبح هم که تشویش گرفته است تمام جانم را،نگرانم به شدت!!
شاید میترسم و یا شاید این احساس بی اعتمادی است که گریبان مرا گرفته و نمیگذارد باورش کنم.نه هستش را ونه نیستش را
میدانم که صادق است و حس میکنم که دوستم دارد(البته به منفعت)و میدانم که روی تمام جوانب زندگی ام فوکوس میکند.فکر میکند وآینده نگری در ذهنش و بعد تصمیم میگیرد.
این کارش هم خوب است وهم بد.
اینکه ادای عاشق های دلسوخته را برایم در نمی اورد اما همیشه به فکرم هست وسعی میکند افکارم را نظم دهد احساس امنیت میکنم.
اما تصور آینده ام...نگرانم میکند!
نمیدانم این تشویش طبیعیست یا نه؟
همه مث من اینهمه فکرهای عجیب وغریب به ذهنشان می اید یا فقط منم که وسواس گرفته ام....؟

پ.ن1:به مادرم گفتم :باید الان خوشحال باشم وشاد اما نیستم!!









ندانستم که