وسواس

این روزها که فکرم کمی ارامتر است و میتونم به خودم فرصتی بدهم برای فکر کردن  وبرای کارم زندگی ام وآینده ام نقشه بکشم ..به جای رسیدن به نقطه های روشن و واضح برای تصمیم گنگ تر میشوم وگیج تر

و از امروز صبح هم که تشویش گرفته است تمام جانم را،نگرانم به شدت!!

شاید میترسم و یا شاید این احساس بی اعتمادی است که گریبان مرا گرفته و نمیگذارد باورش کنم.نه هستش را ونه نیستش را

میدانم که صادق است و حس میکنم که دوستم دارد(البته به منفعت)و میدانم که روی تمام جوانب زندگی ام فوکوس میکند.فکر میکند وآینده نگری در ذهنش و بعد تصمیم میگیرد.

این کارش هم خوب است وهم بد.

اینکه ادای عاشق های دلسوخته را برایم در نمی اورد اما همیشه به فکرم هست وسعی میکند افکارم را نظم دهد احساس امنیت میکنم.

اما تصور آینده ام...نگرانم میکند!

نمیدانم این تشویش طبیعیست یا نه؟

همه مث من اینهمه فکرهای عجیب وغریب به ذهنشان می اید یا فقط منم که وسواس گرفته ام....؟

http://www.afkarnews.ir/images/docs/000001/n00001311-b.jpg



پ.ن1:به مادرم گفتم :باید الان خوشحال باشم وشاد اما نیستم!!

به یقین نمیرسم..

مینشینم مقابلش ونگاهش میکنم،مثل همیشه دستش را گذاشته روی چشمانش و آرام دراز کشیده در جای همیشگی اش.میگویم:نمیخواهی خوشحال باشی؟

نمیخواهی از این چهار دیواری احزان که برای خودت ساخته ای بیرون بیایی؟؟

چشمانش پر میشود و.....

میگویم میتوانی برای داشتن هر کدام از ما شاد باشی.ثنا،من،بهنام!

خوشحال باش وشکر گذار که سالمیم که میتوانیم خودمان زندگی خودمان را اداره کنیم....

میگوید :کاش هر دوی آنها مثل تو بودند...!!!من تنها از تو راضی ام وبابت تو نگرانی ندارم.خیالم راحته فرزانه از جانب تو.

در دلم کاسه ای آب یخ میریزد و میمانم در جواب فکرش چه بگویم!؟

چه بداند اینهمه سرگردانی ام را!

چه بداند اینهمه علامت سوال که مانند دوران دبیرستانم...همان دوران که مثل خوره میافتادم به جان بابا و هی می پرسیدم و می پرسیدم. دوباره به جانم چنگ می اندازد.

من در برهه ی شک ام...به یقین نمیرسم مادرم!!!


http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-7/1qq.rrett.jpg


پ.ن1: گفت: هر سوالی دارید بپرسین جواب میدم.گفتم نمیشه بی سوال جواب بدید من سوالی به نظرم نمیاد.


پ.ن2:مادرم حساسیت عجیبی به تبلیغ های ماهواره پیدا کرده که جنبه ی جنسی یا س...دارند.با شروع تبلیغ شروع میکند به بد وبیراه گفتن که مشکل همه تمام شده مانده همین ها...و کانال تلویزیون را عوض میکند.




حکایت من ودلم1

از وقتی آمده است و خواسته است/ام که جائی بگیرد در دلم.نه که عشق بشود و عمرم!نه که تمام نفس هایم بشود نفس هایش . نه اینکه رویاهای گمشده ام باشد وجودش وشاهزاده باشد سوار بر اسب مراد....نه!

خواستم فقط بیاید و مرا برهاند از اینهمه............خلاء.خواستم تغییر دهد/هم این روزهای تجرد را،این بی هدفی را شاید.

امده است و اریکه سلطنت میخواهد ،حکومت بر من، بر دلم ، جسمم، زندگی ام

سخت است بخواهی کسی را در دلت به زور جا دهی و تا غافل بشوی بیاید از دلت بیرون و زل بزند به تو وکلافه بشی وخسته از اینکه چرا بی هوا نمیخواهیش و چرا مثل آب سر نمیخورد نمیرود در انتهای ته دلت قائم نمیشود برای همیشه.

شده است جنگ بین من ودل.اما میدانم همیشه من پیروزم و دلم را خوب شکست میدهم به طریق قانون و به طریق محدودیت و انکار.


http://alive-or-dead.persiangig.com/v1%5B1%5D.jpg


پ.ن1: خانه نشینی عذابم میدهد.


خبر از معشوق ما نیست تو را...

معشوق دوست داشتنی من ؛در همه جا زیباست،در همه جای دنیا سفید است.یک رنگ است وهمه

جا را مزین کرده به نام یکتای خود

به هر دینی و به هر زبانی صلح است

شادیست

نشاط است

و نور...


معشوق من غایت همه چیز است

معشوق من جنگ ندارد،فرقه ندارد،آتش ندارد

همه صلح است ....همه عشق

از آفریده های شما به نام او خبر ندارم......

http://luckylook88.files.wordpress.com/2008/08/reflection-god1.jpg

هیچکس تنها نیست...

هیچ وقت تنها نیستی


همیشه کسی هست

کسی هست برای آزار روح رنجدیدده ی تو

برای کشتن شکوفه های نورسته آرزویت

و اینکه با تیر سخن امیدت را به صلیب بکشد

و تو از بالای چهارمیخ ببینی که قطره قطره ذوب میشوی

هدر میروی...

http://dezfoul.net/~angelena/mordegan.jpg


پ.ن1:نمیخواهد مرا...از ابتدا هم نمیخواست ؛بحث های متمادی دلگیر کننده ثمری نخواهد داشت!!

پ.ن2:مادرم را میگویم.....وقتی پدرم من را جا گذاشته است در راه رفتن

پ.ن3:دلم میخواهد بنشینی کنارم و برایم شعر بخوانی....شهریار را بیشتر!



نمک نشناس

چند روز نبودم و گرد خاک گرفته بود همه جا را


چند هفته نبودم و کم رنگ تر شده بود حجم حضورم


چند ماه نبودم و آسوده ! دشمن خونی ام شده است.....


http://www.peymane.ir/files/fa/news/1388/11/1/9354_829.jpg


پ.ن1:مادرم طعنه میزند،تلخ سخن میگوید


پ.ن2:آقا بهروز میگفت میخواهی دوستت را بشناسی به او ضربه بزن وکنار بکش

پ.ن3:آخه من هر چقدر فکر میکنم میبینم که ضربه ای به کسی نزده ام!!!!


خط خطی

بعد از افطار که باشد و شب های قدر در گذشته ....و تو هیچ کدامشان را که نتوانسته باشی روزه بگیری مریض هم که باشی شب سوم برای شب زنده داری،تمام کوه سهند وسبلان با ان عظمتش روی سینه ات می نشیند و مجبورت میکند بیایی وبنشینی و برای صفحه های سفید گریه کنی........

وقتی نباشی؛وقتی قدرتم نباشد/نخواهم دست دراز کنم برای گرفتنت، پرنده ی گریز پای من!

وقتی ببینم ؛هر کرکسی یا هر دوبالی که بشود تصورش را کرد آمده است برای آشیانه زدن در لانه کوچک ابریشمی من...

وقتی کم بیاورم ...از هر چیز،حتی صبر و یا سکه هایی که به شعف ذخیره میکردم برای چنین روزهایی ...برای تو...برای خودم/مان!

وقتی همه این اتفاقها یکجا بیفتد،و مفعول تمام این حوادث چون منی باشد؛گنگ میشود و لال و حرف زدنش نمی آید.راه رفتنش نمی آید.خنده اش نمی اید.نگاه کردنش نمی اید...گاه گاه فقط ناله ای میکند دل تنگش برای انهمه محبت که زیر خاک خوابیده است و دلش مرگ میخواهد...دلش وصل میخواهد ...چقدر دلش زیر خاک را میخواهد/هم....


http://www.tehranpic.net/images/a7imer1y22qijpcu3j4i.jpg


پ.ن1:خوشحالم که کارت اهدا عضوم در چنین شبهائی/روزهائی به دستم رسید.


لیلی تشنه تر شده است...

به دلم افسار زده ام این روزها

تا سرکشی نکند

لگد نزند به هر چه و هر که هست

نلرزد بی هوا

اما تا افسار شل میکنم

هوائی میشود  و وحشی

میگریزد از من

به هوای او

http://sumwebs.com/storage/funzug/imgs/artwork/fire_art_3d_04.jpg

ملکوت

1.بعد از سریال ملکوت هر شب و دیدن تلاش والتماس حاج فتاح به فرشته مامور خودش برای بازگشتن چند دقیقه ای به دنیای زندگان و بی نتیجه ماندش بیشتر پی میبرم که چقدر در بطالت عمرم را هدر میکنم.

2.امشب بعد از دعا ومناجات وقتی توانست چشم حاج صادق که مرد مومن و خدا ترس وزاهد و....است ببیند وبشنود صدای حاج فتاح را و تاب نیاورد دنیای ماورایی را.فکر کردم چقدر دنیای ملکوت لطیف است و چقدر ما زمخت وخشن که حتی بهترینمان تاب کمترین اشاره ها را ندارد....


 3.فرشته مامور را دوست دارم...چهره اش ارامش خاصی دارد که دوست داری انهمه مهربانی و لطافتش را یکجا چشم ببندی و گوش بدهی به صدایی که کمتر از چهره و تصویرش نیست...!!


http://aksmod.ir/wp-content/uploads/2010/07/50.jpg


سو تفاهم....

داریم سعی میکنیم مسافت بین دو هفده شهریورجدید و قدیم را با تمام سرعت طی کنیم و به مغازه ای برسیم که قرار است از ان خرید کنیم....حرف میزند و حرف میزند و....میگوید نمیخواهد برگردد ،نمیخواهد ادامه دهد ..خسته شده است؛فکر میکنم و بی پروا میگویم: لابد پولتان اضافی شده که میریزید زیر پای این دختر که نمیخواهد درس بخواند.سعی میکنم قانعش کنم از خر شیطان پیاده اش کند،بفهماندش که برای ازدواج هنوز وقت دارد،سعی کند پشیمانش کند...نگرانش هستم!

2)میرود مینشیند جلوی روی دخترک و میگوید فرزانه میگفت:به زور پول تو درس میخوانی،چرا باید این را بگوید؟کاری کن جلوی این حرفها گرفته شود.

میدانم چطور اتش میگیرد بعد از شنیدن این حرف!!!

3)به مادرم گفتم :مبارک است،واقعا تمام زحمتهای چند ماهه من را به باد دادی در عرض یک دقیقه و کینه ای آفریدی که سعی من در از بین بردنش بود.

4)دارم فکر میکنم کجای کارم اینقدر بد بود که مادرم کاری به این خامی بکند......منکه حرف بدی نزده بودم!!


http://nalag.cs.kuleuven.be/images/phd.jpg


پ.ن1:دیگر سعی خواهم کرد به مادرم چیزی نگویم.هیچ وقت


جای همه گلها تو بخند....

تصمیم گرفتم بهترین لباسم را که پوشیدم

گونه های زردم را سرخاب بمالم

ماتیک قرمز خوش رنگم را بزنم

و بخندم به طراوت و شادابی روزهای جوانیم

کفش های پاشنه بلندم را پا کنم

و به همه ی تنم عطر بزنم

مست شوم از بویش

چرخ بزنم  دور خودم وبرقصم به هوای تپش قلب تو

دسته گل پر از رازقی  بخرم

چادرم را سر کنم

بروم در خانه ای که مرغک دلت را اسیر کرده

خواستگاری کنم برایت دخترک خوشبخت را

شاید که آن موقع بخندی!!!

شاید رها شوی از غمی که چهره ات را پوشانده است

.

.

.

 

عشق من

http://www.little-princess-sara.net/pics/int_title.gif