یکسال بی تو...
خلاصه اش اینکه گذراندن همچون روزهایی را در توان خودم نمیدیدم.اما انگار وقتی اتفاقی میافتد که هیچی قدرتی در تغییر دادنش نداری ناچار و اغلب بی سر وصدا با تمام تعارض ها وعصیانهای درونیت کنار می آیی و سعی میکنی تمام مشکلات را جائی بگذاری که فقط خودت بتوانی ببینی اش و لاغیر...
و آنوقت است که بزرگ میشوی و به تعداد تمام آنروزها است که سن میگیری و سال به سال پا به سن میگذاری و گاهی خاطراتی را در سینه ات پنهان میکنی که شاید قلب مردهای ۴۰ ساله هم کمتر توانش را داشته باشد.
چیز دیگری که نتیجه گذراندن همچین روزهایی است اعتقاد آوردن وثابت قدم شدن در نسبیت است و اینکه هیچ چیز ابدی نیست،ثابت نیست و هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد که دلی را بشکنی قامتی را خم کنی تا روزی در صحرای برهوت قیامت نتوانی جوابش را بدهی.
کم کم کم توقع میشوی و آنقدر انتظارت از اطرافیانت کم میشود که لطف های کوچک دوستانت را بزرگ میبینی و شاید ظیفه های خانواده ات را احسان وموهبتی از طرف خدا...
گذراندن همچین روزهایی سخت است اما شاید اگر کمر آدم نشکند وبتواند دوام بیاورد ارزش تجربه کردنش را داشته باشد....
![]()
پ.ن۱:خوشحالم که عزایت را با عزای امامم حسین میگیریم و نامت همراه کسی می آید که به عشق و هوای او به کنار شط فرات رفته بودی...
پ.ن۲:چند روز سختی که داشتم جایت کنارم برای تکیه دادن شانه های ضعیفم خیلی خالی بود.
پ.ن۳:همیشه دلم برایت تنگ میشود ....همیشه دوستت خواهم داشت حتی اگر گرد و خاک سالها بنشیند روی این آتش شعله ور.
ندانستم که