هم صحبت
سر خيابان، دقيقا ده متري مانده به اول خيابان بعدي نزديك خانه مان مغازه دار مسني هست كه چهره ونگاه مهرباني دارد.قبلن ها ساندويچ ميفروخت و حالا بعد از تعطيلي يك ماهه و بنا وكارگر و رنگ و تغييرات شده خواربار فروش......الغرض اينكه دلم ميخواهد يكي از همين روزهاي سرد زمستاني يك چارپايه كوچك بردارم و از سر صبح بروم پيشش و تا غروب پاي صحبتش بنشينم..........
پ.ن1:اينكه اينقدر خام باشي كه تو ذوق بقيه بزني تا به زبون بيان وبگن خيلي بده ...خيلي بد
پ.ن1:اينكه اينقدر خام باشي كه تو ذوق بقيه بزني تا به زبون بيان وبگن خيلي بده ...خيلي بد
پ.ن2:يادم رفته بود كه مُرده اي وبايد در محاورات روزانه اسمت را به عنوان شنونده ذكر نكرد.حواسم پرت شد گفتم: به بابام گفتم باباجون ببخش كه بايد زود برم...امروز شيفم
پ.ن.3:از اينكه اينقدر دنيا زده شده ام خوشحالم....اما ميترسم كه از اين هم راضي نباشي!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 0:29 توسط فرزانه
|
ندانستم که