هم صحبت

سر خيابان، دقيقا ده متري مانده به اول خيابان بعدي نزديك خانه مان مغازه دار مسني هست كه چهره  ونگاه مهرباني دارد.قبلن ها ساندويچ ميفروخت و حالا بعد از تعطيلي يك ماهه و بنا وكارگر و رنگ و تغييرات شده  خواربار فروش......الغرض اينكه دلم ميخواهد يكي از همين روزهاي سرد زمستاني يك چارپايه كوچك بردارم و از سر صبح بروم پيشش و تا غروب پاي صحبتش بنشينم..........


پ.ن1:اينكه اينقدر خام باشي كه تو ذوق بقيه بزني تا به زبون بيان وبگن خيلي بده ...خيلي بد

پ.ن2:يادم رفته بود كه مُرده اي وبايد در محاورات روزانه اسمت را به عنوان شنونده ذكر نكرد.حواسم پرت شد گفتم: به بابام گفتم باباجون ببخش كه بايد زود برم...امروز شيفم

پ.ن.3:از اينكه اينقدر دنيا زده شده ام خوشحالم....اما ميترسم كه از اين هم راضي نباشي!

نامردي اگر دلتنگ نباشي

هميشه همينطور بوده، تا ميخواستم ازتو دور شوم دلم برايت تنگ ميشد ...انكار نميشود كرد كه وابستگي شديدي فراتر از همه چيز وهمه كس و دلبستگي غريبي داشتيم ماااا. حتي وقتي قهر بوديم

حتي در ميان كلنجارها و اعتصاب ها و كم نياوردن ها.همه مرا به نام تو ميشناسند، نامت را به امانت دادي ...بعضي اخلاقهايت را هم ...مثل تو لجبازم و مث تو حرف نميزنم مث تو عاشق بچه هام

من دختر تو ام......دختر مردي كه خيلي تنها بود.مردي كه تنها زندگي كرد و تو تنهائي خودش هم رفت.

دلم برات تنگ شده. و اگه دل تو تنگ نشده باشه بدون خيلي نامردي ....خيلي