مال من نیستی...
نشسته بودم
گریه میکردم که به قدمهایی حواسم پرت شد
داشت می آمد سمت تو
سمت پدر من
کاش میتوانستم جابجایت کنم
بعد از مرگت هم مال من نیستی پدر...

نشسته بودم
گریه میکردم که به قدمهایی حواسم پرت شد
داشت می آمد سمت تو
سمت پدر من
کاش میتوانستم جابجایت کنم
بعد از مرگت هم مال من نیستی پدر...

یا اینکه سهم بیمار را بنویسم در جمع کل و فرانشیز ها را سه بار با هم جمع کنم ا جایی که اقای ل بخواهد دلداریم بدهد که ...هول نکن خواهر!!!
خسته ام فقط،واینکه تازه ساع نه شب بخواهی مهمانی بروی و تمام مدت با چشمان خواب آلو وقیافه افتاده لبخند بزنی و سر تکان دهی و سعی کنی مراسم را به خیر بگذرانی؛
بدنم میلرزد از خستگی مخصوصا پاهایم رعشه دارند و خنده ام میگیرد از اینهمه نازک نارنجی بودن خودم و دقیقا موقعی که میخواهی به رختخواب بروی خبر عروس شدن دوست دوران کودکیت را بشنوی و بفهمی همان شاهزاده ای که مدتها سرکار ایشان بودند همان آقا داماد محترم است....
آنقدر اتفاقات امروز زیاد بود که ذهنم مرب نمیشود به نوشتنش،حسم به قلم نمی اید.

چوخ ساغولون کی منی یاد ائلمیسیز و بو گوزل دویغولارینیزدا منیمله پایلاشمیسیز...........
اما او کونول لر کی درد اغیرلیق ائلیر اوستلرینده ,صاحابلارینین یاشامین قاتیشدیریر...و داغلار یوکلندیریر سینه اوستونده و غملر دالغا دالغا گلیر اوسته بوغاز دا قیفیللانیر و بو غونتی اولور دامجی اولور گوزدن اخیر...
.... ..ایندی او حالدیام کی اینیمدکی پالتار لار و نفسلریم هر دانا سی اغریلیق ائلیر اوستومه ,جسمیم اغریلق ائلیر....هاوادایام اما ایاقلاریم یرلرده زنجیره باغلانیب.....
نه دییم کی دئماق اولمور چوخ سوزلری... دیلیم یانیر....یارماقلارمین اوجو اوت توتور...
اغلامامغدان باشقا ایش گلمیر الیمنن....من سنی و داغلی آناوی و خالا لاریوی یاخجی دوشونورم و بیلیرم هر گئجه یاتماق بو فیکرینن کی من سئون اللر و من سئون چیرپینان قلب ایندی قارا تو پراق التیندا چوروماق حالیندا یانی نمنه ؟ نیسگیللی یاشام یانی نمنه ؟
من بو غربتی هئچ زامان حس ائلممشدیم ....حتی غربتده قالاندا...حتی یالقیز قالاندا....
ایندی بیر تازا دونیا نین باشلانیشیندیام.....چوخ قورخورام و بو کی سئومیرم تازا دونیانی ...باغلانمامیشام هله وبو کی ایستمیرم کی هئچ باغلانام....
ایستمیرم بو یازیق کونلوم بونان چوخ سینسیسین.....
بو دونیادا چوخ عزیزلریم یوخدی ....چوخلاری منی اونوتاجاقلار.....وچوخلاری گلجاقلار منن تازا دونیا ما ....
و سن عزیز دوست منی گوزل دویغولاریندا پایلاشماقینان واونوتماماقینان.... گلیرسن منیم ینی دونیاما....
سئوینریم وتانریمی شوکر ائلیرم سیزین کیمی عزیز انسانلارا کی منیم کناریمدادیلار.....
شاد یاشا سالامت قال



چقدر میترسم؛چقدر هول میکنم موقع نزدیک شدن آمدنت
فکر کنم یک نوع دلهره است که همه دارند ،همه در همان لحظه تجربه اش میکنند؛حتی اگر مهم نباشد!!(استرسش را دارد)
می آید ومینشیند روبرویم....حرصم گرفته است!نمیدانم از چه!حتی نگاهش هم نمیکنم!
بعد از رفتنش گلها را میبینم روی میز, زیبائیش را تحسین میکنم؛لطافتش را..
گریه ام میگیرد....امروز گریه کردم به حال دل کوچکم........

پ.ن1:کاش کمی مهربانتر بودی....
پ.ن2:کاش این محال ممکن میشد ومن روزی هر دوی شما را داشتم!
جلوی آینه دارم مقنعه ام را مرتب میکنم که ذهنم ناخود آگاه میرود سراغش؛ گوشی را برمیدارم
وشماره اش را از روی کارت ویزیتی که بمن داده بود میگیرم...
تا میفهمد کی هستم ,شروع میکند به تعارف وبه به وچه چه زدن!!!
میگوید خانم ش همین صبح حرف شما بود،انگار موتون رو آتیش زدم که زنگ زدید!!
میگوید امروز عصر اینجا باشید که باید با آقای ل ملاقات کنید.
میخندم.....
ذوق عجیبی در تنم میدود ,بعد از مدتها باز نمیتوانم در زمین وزمان بند شوم!

چشمان رنگ عسلت را بسته ای....
و طعم هلاهل میدهد دنیا!
![]()
یتیم نگاهت شده ام
یتیم لحظه های مشترک
بیا دستی بر سرم بکش
پدری کن برایم.....

حالا که من هم در وضعیت مشابه ی ماندده ام ....اسمم را گذاشته اند کوزت!! از گرد وخاک گیری تا شستن روتختی ولحاف و تشک و....
خسته شده ام ...وسواس تمییزی گرفته ام
دلم میخواهد بروم سر کار تا بتوانم مدتی استراحت کنم!
چقدر خوب میشوی گاهی که نمیشود هیچ حسی جز دوست داشتن به تو داشت.....کنترل میکنم هنوز واژه ی عشق را،میترسم بیشتر دوستت داشه باشم
میترسم از اینکه یک روز اینهمه خوب تبدیل شود رنگ دیگر بگیرد....رنگ ببازی برایم!!
میترسم از نفوذ ذره ذره وبی صدای عشق در روح عصیانگرم
لذت میبرم از دیدنت
از شنیدنت
و از واهمه ی لمست
با تو بودن آرامم میکند و بی تو بودن نگرانم ......سکان قایق شکسته ام باش در این هوای
طوفانی؛حال که لنگرگاه تسکینم شده ای غریبه!!

پ.ن1:تو هم بدانی وبرایم لواشک ترش سوغات بیاوری....برای خودش عالمی دارد.
پ.ن2:دلم میخواهد بروم پیش ناهید،مهدی....دوستان دوران کودکیم!
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از
بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ...

پ.ن1:چقدر دلم میخواست مردی بودم و این جمله ها را نثار بهترین زن زندگیم میکردم...!
پ.ن2:من خوشبختم....چون کسی چون تو را میخواهم داشه باشم؛خواهم
داشت.(هنوز ندارم وبه همین دلیل است که خوشبختم)