کسانی که میشناختنش همیشه از آرام وبی سر وصدا بودنش میگفتند واینکه چقدر مراعات مردم را میکرد و چقدر قدر زن وبچه وزندگی اش را میدانست.آنقدر به فکر همسرش بود که حتی نصف خانه به آن بزرگی را هم بنامش کرده بود تا بعد از مرگش بچه هایش اذیتش نکنند.حتی وقتی سر پیری زنش قهر کرده بود و از خانه رفته بود هم حاضر نشد لحظه ای مهمان خانه ی حتی بچه هایش باشد که حاجی خانم میآید و مبیند در خانه کسی نیست هر چند زنش بد زبان و بد اخلاق بود و همیشه صدای غرولندش بلند !!

روزگار چرخید و چرخید تا روزی رسید که خانه ویلایی شان را از طرف دولت برای راه سازی گرفتند و حاج اقا منزل دوست داشتنی اش را ترک کرد و خانه ی دیگری گرفت تا این بار هم نصفش را به نام حاجی خانمش بکند تا باز هم شریک عمر و مالش باشد و حاجی خانم گفت باید پول نقد بدهی و گرنه شکایت میکنم که خیانت در امانت کرده ای و اموال من را ..........

و عاقبت شکایت هم کرد!

کسانی که حاجی را میشناختند میگفتند که باز هم آرام بود و کم سر و صدا.یکشب رفته بود خانه دختر کوچکش و آنجا مانده بود وشب بعد هم خانه دختر بزرگش و روز آخر هم پسرش را دیده بود.سر ظهر بود که برگشته بود خانه تا آماده شود برای رفتن به کلانتری که حاج خانم(شریک عمرش و مالش)از او شکایت کرده بود.

در خانه را که باز کرد مستقیم رفت سراغ یخچال .چند روزی میشد که غذا نخورده بود.اما گرسنه نبود غذاها را جابجا کرد و تمام ظرفهایی که میشد خالی کرد و شست را جدا کرد.شست وخشک کرد و همه را سرجایش گذاشت.گردگیری میزها را تمام که کرد رفت سراغ حمام ودستشویی آنها را هم شست خودش حمام کرد.اصلاح کرد مثل اینکه قرار است برود مهمانی...

طناب هایی را که موقع اسباب کشی استفاده شده بود را پیدا کرد.و چند لایه کرد.کمی مضطرب بود و عجله داشت باد قبل از اینکه پسرش بیاید دنبالش کارهایش را تمام کند.آچار فرانسه را بلند کرد محکم کوبید به  شیشه بالای در اتاق و خرده شیشه ها روی زمین پخش شد.دلش نمی آمد که بچه ها  با هول که وارد خانه میشوند خرده شیشه ها برود توی دست وپایشان.همه خرده شیشه ها راتوی پلاستیک جمع کرد و روی میز گذاشت. برای خودش حتی پوشک هم گرفت که خدای نکرده اگر خودش را ....کرد زمین کثیف نشود که تمییز کردن آن هم نیفتد گردن بچه هایش!

طناب را طوری انداخت دور گردنش که رویش به سمت قبله باشد.در دلش از خدا عذر میخواست اشک میریخت متاسف بود اما... همچنان به کارش ادامه میداد.آرام و سنگین...

چارپایه زیر پایش را خالی نکرد حتی...خودش آرام آمده پایین.همه چیر مرتب و آرام بود هیچ بی نظمی دیده نمیشد جز عشقش که بهم ریخته بود جز دلش که شکسته بود.

پیرمرد هفتادو چهار ساله خودش را دار زده بود...!