تماس بی جواب...

از وقتی که یادم می اید گوشی همراهم را جا میگذاشتم و میرفتم پی هر کاری که داشتم،چه موقعی که خوابگاه بودم و بابا میگفت :دخترم سیم تلفنت رو کمی بلند تر کن تا بتونی انتقالش بدی یا ان موقع که توی اتاق جا میگذاشتم وخانم ثقفی در بدر تمام بیمارستان را دنبالم میگشت تا انجا که مجبور میشد پیجم کند تا یافته شوم!!یا حتی ان موقع ها که دوستانم عصبانی میشدند از نو انسرنیگ گوشی ام وحربه هایی تدارک میدیدند که تا چند روز میخندیدیم به نو آوری دوستان ...ساده ترینش این بود تو را عاشق میکنیم تا حتی موقع خواب هم چشم از گوشیت بر نداری و بهش بچسبی تااینقدر ضدحال نزنی..

وهنوز میگذارم روی میز و میروم تا شب موقع خواب که بیایم وببینم ایا کسی هست که زنگی،اس ام اسی بزند یا نه!!!که اگر باشد مجبورم خودم با تحمل هزینه کمرشکن تماس بگیرم وکلی هم معذرت خواهی کنم.

دروغ چرا....با اینکه میدانم عادت بدیست اماهنوز ترکش نکرده ام .بعد از جر وبحث آن روز دیگر توان حرف زدن نداشتم یعنی هم جر وبحث با او و هم تمام مسائل پیرامون خودم انچنان انرژی از من گرفته بود که فکر میکردم اگر تنش دیگری وارد زندگیم شود مطمئنا خیلی کم خواهم اورد.به خاطر همین بود که سه روز پیش وقتی دیدم توی لیست میس کال های به اضطرار آنروز، طولانی ام شماره او هم هست بر خلاف همیشه نخواستم دنبالش را بگیرم و بدانم که چکارم داشت...دلم شکسته بود از او از تمام حرفهای تلخی که زده بود واز اینکه ندانسته متهمم کرده بود ...دلم پر بود...پر

دیروزهم با تمام بی مهری و سردی که در دلم رخنه کرده بود نخواستم تماس جواب نداده اش را ،عذر بخواهم !اما روز سوم که دیدم زنگ زده و جواب نداده ام دلم ریخت دلم برای دخترش،برای نیلوفر آبیم،برای تنها تبسم زندگی ام لرزید.لحظه اول که صدایم را شناخت با دادی بچه گانه گفت:چرا دیگر خانه ما نمی آیی!چرا تلفن میکنم و جواب نمیدهی ....حق داشت وزبانم کوتاه بود.گفتم می آیم عزیز دلم،می آیم!خیلی زود ...گره شد سنگی شد در گلویم تمام دلتنگی اش وتمام قدرتی که جمع کرده بودم تا حضورش را کم رنگ تر کنم در زندگی ام...

مادرش گفت:چرا دیگر نمی آیی،این بچه از غصه تو مریض شده و هر جا تنها گیر می اورد تلفن را ،شماره تو را میگیرد و من تازه دو زاریم افتاد که این دو روز دخترک معصوم بوده که پشت بوق ممتد و بی جواب تلفن دلش میشکسته و از خودم بدم امد...کلافه شدم از تمام احساس هایی که مرا چون کلافی به هم میپیچند و هر چه دست وپا میزنم به گردنم نزدیک تر میشود و خفه ام میکنند.مادرش بر خلاف انروز لحن ارامی داشت و گفت وقتی تو هیچی نمیگی از خودت من از کجا باید بدونم ؟؟گفتم اگر اعتماد داشتی ...میفهمیدی!باورم نداشتی حتی اگر میدانستی که دست وپایم چقدر بسته است وبا چه تقلایی وبا چه قیمتی امدم تبریز تا کنارت باشم تا تنها نباشی...

دخترک دست بردار نبود که بایدبیایی واگر بماند برای فردا در را قفل میکنم راهت نمیدهم...تا انجا که اصرارش داشت به التماس تبدیل میشد گلویم را محکم فشار دادم تا سنگ را قورت دهم و چشمانم خیس شود ،باید بروم .عجله دارم ،مواظب خودت باش عزیزدلم وبدون انکه منتظر جوابی باشم از آن سوی خط ،قطع میکنم.و قطع میشوم از تمام لبخند هایی که حضورش در زندگیم به ارمغان اورده بود...



فلکدن یارالی آغ گؤرچینیم....

سئومکدن قاچما!! 

فلکدن یارالی  آغ گؤرچینیم


آرزو ائلییر منی سنسیز گؤرنلر

قفسده اولسون بوتون چیچک لر

ساتسان دا منی اوجوز قیمته

بوگونو،صاباحی،سن سیز آلمارام


منده قانادی سینیق بیر قوشام

نه شقایق نه ده اولدوزام

سنینله اولماسا یریم آسیمان

بیر قارا پولا قاناد آلمارام


دردیوه درمان،بیتیرر غمین

ایمکانیم اولسا اوللام مرهمین

کوهنه یارایا دئسم قوربانام

ینی بیر غمه ایمکان آلمارام


قفسیم اولما...یووام اول منیم

بیربالاگول اولسام ریشه م اول منیم

سو اول،گونش اول، دونیام اول منیم

سنی وئریب دونیانی منکی آلمارام...



ستاره ایست در دلم.....

 

همیشه مرور خاطرات گذشته زندگی مادر وپدرم بیشتر از انکه ناراحتم کند تعجبم را برمی انگیزد٬باورم نمیشود که این آدمهایی که این کارها را کرده اند همانهایی هستند که امروز میبینمشان...هر چند گاهی آنقدر در نگاهشان پشیمانی دیده ام ٬یا حلقه های حسرت ودریغ که درچشمانشان برق زده ویا ناله ای ویا حتی اه کوتاهی... که ترجبح داده ام بگذرم از تمام اشتباهاتشان..

از آن روز که با مادر شوهر ناهید رفتیم تجریش وامام زاده صالح و مادرشوهرش گفت که از طرف مادری میرسند به امام موسی کاظم وبمن سفارش کرد نیت کنم٬نماز بخوانم ...و  برای بار اول هر چه میخواهم بخواهم که حتما دعا خواهد کرد در استجابتش...شمعی در دلم افروخته شد٬نوری در ضمیرم  و روشن شدم وآنقدر روشن که هیچ ظلمتی وهیچ تاریکی مغاک گونه ای توان خاموش کردنش را ندارد.ستاره ای در دلم کاشته شد که خورشیدش همیشه تابان وروشن است وبه هیچ غمی ودلتنگی رنگ نمیبازد و سرد نمیشود..

از صدقه سری  این ستاره در دلم است که دیگر نمیترسم و آنقدر جسور شده ام که دلم را نمایان کنم بی هیچ پروایی وحرفهایش را و احساس هایش را حتی اگر شنیده نشود٬خواسته نشود و اجابتی نداشته باشد بگویم به گوش همه و ناراحت نباشم و دلگیرم نکند....چرا که انتظاری نیست ٬چرا که نیازی نیست٬چرا که میدانم کسی که روشنی من را نبیند خواست خورشیدم است .زیرا که من متصلم به خورشد خدا و ستاره ها از خود نوری ندارندو اوست که مهری در دلم گذاشته که انتصابش به شخصی میرسد که ماده است که جسم است و او نیز چون من عاجز است وبنده!!!

لذت بخش است اگر بخواهی دلت را به دلی گره بزنی آنقدر محکم که صاحبخانه دلت٬که فراخ تر شده کلبه ی درویشی اش نفهمد که این دو دل است که بهم گره خورده ..یا یک دل!برای صاحبخانه ای که نامش خداست و گره زدن دلها  شایدهمان عشق باشد به گمانم و پایبندی در عشق استحکام گره است و استحکام ستون های کلبه ی درویشی صاحبخانه....


پ.ن.۱:در خلسه ام هنوز و آنقدر روشنم که هیچ حرفی حتی اگر حرفهای گزنده وتلخ بهروز (پدر ثنا )باشد یا حرفهای گزنده وتک وتوک مادرم یا فکرهایی که از روزهای تاریکم نشات میگیرد ناراحتم نمیکند.دعا میکنم فقط که خدایا حالا که خودم را دست تو سپرده ام ساحل امنت را از من دریغ مدار

پ.ن.۲:جمله های نظر آهاری همیشه مرا تحسین وا میدارد٬نمونه ی روشنش این:

و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی ...

 

 

آمدم  اما به چه حالی!!

آمدم  اما به چه حالی!!

نه اینکه همه اش ببینم کسانی را که تو را یادم میاورند و نه اینکه ببینم پاهای عمو بهروز چقدر شبیه پاهای تو است و بلافاصله یادم بیفتد که الان زیر خروار ها خاک پوسیده است و تنم یخ شود اینها ناراحتم کند.ونه حتی وقتی بشدت منتظر اس ام اس هستی و جوابی نمی دهد!!

نه!!!باور کن نه!!تمام راه را فکر کردم به تمام کسانی که مرا چون قدیسه ای بالا میبرند برایم هورا میکشند کف میزنند ....وبه تمام کسانی که مرا تا منجلاب متعفن ترین گنداب های دنیا آلوده میسازند و کسی پلید تر از من نمیبینند که چرائی ندارد جز اینکه منی هستم و حقی را که مسلم است میخواهم البته نه خواستن به معنای واقعی کلمه!!!در معنای بالقوه وخفیفش شاید.....این خواستن آنها را میترساند.

فکر کردم به کسانی که چقدر دوستشان دارم و عاجزم از رسیدن به انها٬ناتوانم از کمک شان..

تازه رسیده بودم که زنگ زد وگفت بیا پولها آماده شده است من در میان تمام مِن ومِن های خودم گفتم که تبریز نیستم وعصبانی شدو چقدر که غر نزد....حالا هم که آمده ام یک جور دیگر....!

آنقدر سرم داد زد از پشت گوشی که صدایم را که به اصرار میخواستم ارامش کنم را نشنید حرف های تلخ خیلی زد که هر کدامشان با صبح سپیدی که من گذرانده بودم  به یمن مبارک اقا بهروز تیری شد در قلبم...

حرصم گرفته بود خواستم بگویم :حالا که اینقدر آرزوی روزهای من را داری خدا قسمت دخترت کند!!

که حرفم در دهانم خشکید.ماندم!!قبل انکه بگویم بلند گفتم خدا نکند...

دخترش عزیزترین کس من است.....خدا نصیبش نکند!!

فقط گفتم:تو را به خدا بس کن!

یاور همیشه مومن...

دروغ چرا؟ دلم میخواست بروم و دور شوم از شهر محبوبم و زادگاه تمام آرزوها و امید های خودم و بیشتر کسانی که دوستشان میداشته ام.

دلم گاهی سفر تنها میخواست.درست مثل زمانی که از ساری می امدم وتمام جاده هراز را در گرمای شرجی خرداد ماه خیره میشدم به بی انتهاترین عشقم....به آسمان!که ابرهای پنبه ای سفید را در آغوشش جا به جا میکرد.

بعد از پنجشنبه که ناهید زنگ زد و تمام راه را از سرخاک بابا تا خانه مادر،گریه کردم،ولم نکرد که باید بیایی تهران و چند روز بمانی پیشم تا شاید توانستی کنار بیایی...تحمل کنی...بهتر شوی!

نمیخواستم بفهمد گریه کرده ام.نمیخواستم بفهمد که تمام حرفهایی را در سینه ام حبس کرده ام حالا در حنجره ام جولان می دهد.به هر حال سر خاک بودم.زنگ زد..نتوانستم دختر همیشه وقوی و سرزنده ای باشم که پدرم میخواست به یادگار بگذارد.ضعف نشان دادم.

صبح ساکم را بستم، واماده شدم برای سفر..اما حالا که فکر میکنم میبینم نمیخواهم تنها بروم

جای کسی کنارم خالیست.کسی که حضور پررنگش در ذهنم ازارم میدهدو دلم میخواهد باشد تا کم رنگ تر شود این همه حجم ِاشغالگر ِ دوست داشتنی ِویرانگر در ذهنم.

دلم همسفری را میخواهد که خود شاید غافل است از سفر عمر که بدین سان شتابان میگذرد.که شاید و فقط شاید فراموش کرده است که باید لحظه ها را دریابد که من بس هراسانم از فردا هایی که شاید نیایند و شاید رنگ حضور او را نداشته باشند.

http://up.arab-x.com/Jan10/BhP80960.jpg


پ.ن1:گفتم:صدایم را نمیشنود.هر چه دعا میکنم،هر چه التماسش میکنم نمیخواهد که بشنود.

گفت:تا کی میخواهی که بخواهی.....بگذر از این خواستن ها که هر چه از دوست رسد نیکوست!!

پ.ن2:با اینکه میدانم که نباید بخواهم اما یک چیزی درون دلم خودش را به درو دیوار میکوبد و ناخن میکشد که نمیتوانی انکارم کنی....من هستم....




فالچیلار....

طالع گؤرن اینسانلار

قیسمت دئیر،ددیلر

طالع یازان بئله یازمیش

نینماق،آووتماقا چالیشدیلار

اما!

کاش!!

طالع یازاندا قلم سینیدی 

سنن آیری سالان یرده.....


 


پ.ن1:نمیشکنم حرمت این سکوت را .خواستی خودت بیا !طلب کن، بخواه!


پ.ن2:واسه مردم هم اس ام اس میاد،واسه ما هم.اخرین اس ام اسم متنش این بود: دخترم بیا پشت در  رو بنداز!


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست...

میگم :نخواست که برم،از بس که ......شروع میکنم به غر زدن و بد وبیراه گفتن به خودم!مادرم میگوید لابد قسمت نبوده دخترم....این حرف قسمت نبوده اش حرصم را که در میاورد هیچ !تمام از دست رفته ها و شکست های گذشته که بی دلیل وبا دلیل سر قسمت انداخته اند ،یادم میافتد.سعی میکنم چیزی نگویم وسعی میکنم علتهای خوانده نشدن را در درون خودم .در معصیت هایم ،در روحم پیدا کنم...

میبیند که گرفته ام،میبیند که دلم پر میزد که بروم ،صدایش میلرزد و با لحن ارامی میگوید:فرزانه!اعتکاف تو همین جا بود.تو در این سه روز کارهایی کردی که شاید اجرش چند برابر روزه واعتکاف باشد.تو پشتوانه بوده ای برای من،برای دلِ شکسته ی آرزو.میدانی بودنت برای آرزو چقدر مهم بود.تو آرام میکردی همه را.................. وکلی حرف و حرف.نمیتوانم درصد صحت و درستی حرفهایش را اندازه بگیرم.لابد در نظرم خیلی کم هست که باز دلم پر میکشد.چشمانم پر میشود و باز هوائی میشوم وقتی از جلوی مسجد رد میشوم که نوشته "محل سنت حسنه اعتکاف"

اما امروز بودنم مفید بود.نرفتنم خوب بود.بیرون بودن از خانه ی خدا خیر داشت برایم.باعث شدم شاید مسئله ای حل بشه قبل از اینکه لاینحل بشود.گره ای از کار مسلمانی باز بشه.کسیکه که شاید فقط وظیفه ام در مقابلش دادن لیوانی اب خنک بود.وظیفه ام حضور بود وفقط بودن...

اما خوشحال بودم که بودم و به انچه که باید عمل کردم.فکر کردم خدای مهربانِ من همین نزدیکی هاست و انقدر نزدیک که هوای اطرافم سبک شده بود.خلسه داشتم و فکر میکردم کافیست تا لبهایم را بهم فشار دهم تا روی خداوند را ببوسم.


عاشقانه


پ.ن1:نمیدانستم عاشق بودن هم مثل افسردگی،مثل سرماخوردگی مسریست،بعد از عاشق شدن سوسن خانم ،من هم احساس میکنم چیزی در دلم تکان میخورد.شوق میکنم.بی هوا میخندم و گاهی فکر میکنم دوبال گرفته ام کنار تو پرواز میکنم


پ.ن2:شمارش های معکوس برای من شروع شده...امروز اقا محمود میگفت:دخترم 25 روز فقط وقت داری هااا.حواست که هست.بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن.



پیش بینی های سالهای نه چندان دور...

   Gul gozalim. Guluşun gozəldi

 Ama senida ağladan tapilar bir gun

 

 

 

از دست رفته ی مهربان من.

 

چند روز یش به مامان گفتم که مادر داشتن به من نیومده.شما به کارهات برس وراحت باش.مامان ناراحت شدو خواست بغلم کنه اما منی که همیشه بغلش رو میخواستم/هم.خودمو مثل جوجه تیغی جمع کردم و سرمو پایین انداختم تا نتونه ببوستتم.!!من ومامان زیادی شبیه همیم ٬تمام خواسته ها و فکر ها و مرام ها و رفتار ها...و این زیادی شبیه بودن در خودش نوعی دفعه رو به همراه داره.با وجود این هنوزم از جمله آدمهایی هست که برام ناشناخته ست.هنوز هم که هنوزه غیر قابل پیش بینیه.دلم میخواد  محکم بغلم کنه.دلم میخواد اونقدر کوچیک باشم که آغوشش تمام من رو بتونه از این همه احساس عدم ارامش بپوشونه..

از اینکه خدا اینبار هم در خونه اش رو به روم بست و گفت:فرزانه خانم هنوز لایق نشدی که تو خونه من ساکن شی.ناراحت شدم.دلم گرفت...میخواستم غم بی پدری ام رو امسال اونجا خالی کنم.میخواستم در پناه خدا باشم ...وقتی فکر میکنم که بی پناه ترین فرزندان را پدر من به ارث گذاشته است...!

چند روز بعد مرگ بابا بود که عمو بهروز توی ماشین وقتی گریه میکردم گفت:پدرت خیلی زحمت تو رو کشیده.تمام زندگی و جوونیشو به پای تو ریخته.هر وقت هم ما میخواستیم بهش چیزی بگیم میگفت:من تمام اینکار ها رو میکنم که وقتی مُردم تازه بفهمه من براش چیکار کردم و کی رو از دست داده.

شاید واسه خاطر همین باشه که وقتی میرم سر خاک(خاکش گیرایی عجیبی دارد) نمیتوانم برگردم.مینشینم روبروی قبرش و نگاه میکنم به تمام نقطه های سفیدی که روی سیاهی سنگ شکل او را رسم کرده اند.میگویم بس است دیگر.پاشو بریم!و منتظر میمانم که بلند شوی و دستم را بگیری و گرمی دستان همیشه مهربانت را لمس کنم.خودت راه بیفتی و من را هم ببری....مواظبم باشی.پناهم دهی٬امانم دهی از تمام تشویش هایی که بی حضور تو حمله میکنند بمن...!اما میگذرند دقیقه ها وتو هنوز خوابیده ای زیر تمام نقطه های سفید ساکن تصویر مظلومت!

و من مایوس میشوم از معجزه٬از بازگشت تو ...وبلند میشوم که بروم.لباسم را میتکانم وتوی دلم میگویم خیلی بدجنسیه که به کسی اونقدر محبت کنی وبه خودت وابسته که بعد از مرگت نتونه تحمل کنه دوریتو و بعد فکر میکنم که تو هم چنین کاری کردی پدر مهربانِ از دست رفته ام...

 

                             


 

عروس های عروسکی...

 

از وقتی یادم میآید عاشق لباس عروس بودم ٬آن سفیدی ساتن با ژاپون هایی که باعث میشن دامن گشاد وچین دار لباس ٬پفی به نظر برسد.تورهای نرم که گاهی دلت میخواهد روی کلی از این حریر وتوری ها غلت بزنی...

فکر میکردم پوشیدن این لباس حس جدیدی رو داشته باشه که پوشیدن هیچ لباسی نمیتونه جایگزینش کنه...

گذشته از اتفاقهایی که باعث میشه یه دختر خانم از این لباس ها بپوشه ،حس قشنگ و زیبائی بهم دست میده وقتی به این لباس ها نگاه میکنم و یا کسی رو تو این سفیدی مطلق غرق میبینم....

توری سفید،کفش سفید،لباس سفید و.....سفید ...سفید!پاکی معصومانه ای را برایم تداعی میکند

به گردش ناجوانمردانه روزگار٬عروس جوان غمگینی چند روزیست که مهمان خانه ماست وتمام خریدهای عروسیش را میاورد خانه مان!

قراراست بزرگترین بعله زندگیش را روز شنبه به شریک زندگیش بگوید و میگفت آرزو دارد من هم شاهد عقدش باشم رو ی سرش قند بسابم و کل بکشم برایش!

 نمیتوانستم باشم ،قرار من جای دیگه ایست و خوانده شده ام به جائی که شاید راه گشا باشد برایم.

همانطور که حاج اقا به مامان گفته بود.چهارم تیر برایش گشایشی پیش میاید!!من مسافرم...فردا میرم

با اصرار ازش خواستم لباسش را بپوشد تا ببینمش و حظ کنم از تمام ان لطافت وهنر وزیبائی آفرینش دست خدا و بنده های خدا.

با چه ذوقی پوشید و توری را انداختم روی سرش،سنجاق زدم به توری اش،سعی کردم تاج اش را لای موهایش بگذارم که به طرز ناشیانه ای! بلد نشدم و فقط دستهایم را زخم کردم.خندیدیم به تمام عروسهایی که تا حالا لباس به این سنگینی رو تحمل کردند و خندیدیم به بازی عجیب و هزار پیچ روزگار..

عروس زیبایی بود ..زیبا ،ناز ،و دل شکسته....

تازه بد ازان بود که فیل مان یاد هندوستان کرد و من برای  اولین بار لباس عروس پوشیدم ، از روی تی شرت زردی که داشتم !چرخ زدم وچرخ زدم..لمس کردم تمامش را

سعی کردم دقیق شوم روی تمام احساسم تا درک کنم آن تجربه را!آن تجربه ناشناخته دوران کودکی ام را

حس جدیدی نداشت...هیچی نبود جز پارچه...جز تور....جز ساتن...وجز سنگینی تمام سنگ های روی لباس..

هیچ تجربه ای نداشت!!!

 


پ.ن:فقط میتونم بگم امیدوارم خوشبخت بشن٬همین!

 

سنگ صبور

 

- میگویم:همه به من حمله میکنند

+میگوئی نه!تو شمشیرت را از رو بسته ای

-بغض میکنم:گریه ام میگیرد از این همه حرف تلخ از این همه طعنه

+قصدی ندارند فقط گله گی ساده است

سکوت میکنم درمقابل تمام حرفهایشان سکوت میکنم!

نگاهم میکنی ومیگوئی: میدانم چطور با نگاهت حرف بزنی٬میدانم چه حالی میشوی.دیده ام چندبار لرزیدنت را از شدت ناراحتی!تو با سکوتت شمشیر میکشی٬حمله میکنی فرزانه!

قبول میکنم حرفت را خجالت میکشم از اینکه اینقدر کاسه ی صبرم کوچک شده است٬از اینکه اینقدر کوچک شده ام که حتی تحمل سنگینی حرفها را روی دلم ندارم

و فکر میکنم در تمام این مدت تو بوده ای سنگ صبور خاموش من!!

بیزدن سونرا گلن لره سلام اولسون

 

 

فکر نکنم بهتر از این بشود امروز را نوشت.....


پ.ن۱:دلم از الان تنگ شده است سوسن خانم٬ برای تو٬برای عمه منیرم٬برای مادر بزرگم که از همه بیشتر جوونیشو دوست داره٬برای عهدیه .شیوا....برای اقای پ٬حتی برای مهندس ج.....هله ده کی هله دی آیریلیق چتین پئشدیر!

پ.ن۲:برای همکاران دیوار بغلی:

ما گذشتیم وگذشت آنچه تو با ما کردی/تو بمان ودگران٬وای به حال دگران