داریم سعی میکنیم مسافت بین دو هفده شهریورجدید و قدیم را با تمام سرعت طی کنیم و به مغازه ای برسیم که قرار است از ان خرید کنیم....حرف میزند و حرف میزند و....میگوید نمیخواهد برگردد ،نمیخواهد ادامه دهد ..خسته شده است؛فکر میکنم و بی پروا میگویم: لابد پولتان اضافی شده که میریزید زیر پای این دختر که نمیخواهد درس بخواند.سعی میکنم قانعش کنم از خر شیطان پیاده اش کند،بفهماندش که برای ازدواج هنوز وقت دارد،سعی کند پشیمانش کند...نگرانش هستم!

2)میرود مینشیند جلوی روی دخترک و میگوید فرزانه میگفت:به زور پول تو درس میخوانی،چرا باید این را بگوید؟کاری کن جلوی این حرفها گرفته شود.

میدانم چطور اتش میگیرد بعد از شنیدن این حرف!!!

3)به مادرم گفتم :مبارک است،واقعا تمام زحمتهای چند ماهه من را به باد دادی در عرض یک دقیقه و کینه ای آفریدی که سعی من در از بین بردنش بود.

4)دارم فکر میکنم کجای کارم اینقدر بد بود که مادرم کاری به این خامی بکند......منکه حرف بدی نزده بودم!!


http://nalag.cs.kuleuven.be/images/phd.jpg


پ.ن1:دیگر سعی خواهم کرد به مادرم چیزی نگویم.هیچ وقت