مینشینم مقابلش ونگاهش میکنم،مثل همیشه دستش را گذاشته روی چشمانش و آرام دراز کشیده در جای همیشگی اش.میگویم:نمیخواهی خوشحال باشی؟

نمیخواهی از این چهار دیواری احزان که برای خودت ساخته ای بیرون بیایی؟؟

چشمانش پر میشود و.....

میگویم میتوانی برای داشتن هر کدام از ما شاد باشی.ثنا،من،بهنام!

خوشحال باش وشکر گذار که سالمیم که میتوانیم خودمان زندگی خودمان را اداره کنیم....

میگوید :کاش هر دوی آنها مثل تو بودند...!!!من تنها از تو راضی ام وبابت تو نگرانی ندارم.خیالم راحته فرزانه از جانب تو.

در دلم کاسه ای آب یخ میریزد و میمانم در جواب فکرش چه بگویم!؟

چه بداند اینهمه سرگردانی ام را!

چه بداند اینهمه علامت سوال که مانند دوران دبیرستانم...همان دوران که مثل خوره میافتادم به جان بابا و هی می پرسیدم و می پرسیدم. دوباره به جانم چنگ می اندازد.

من در برهه ی شک ام...به یقین نمیرسم مادرم!!!


http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-7/1qq.rrett.jpg


پ.ن1: گفت: هر سوالی دارید بپرسین جواب میدم.گفتم نمیشه بی سوال جواب بدید من سوالی به نظرم نمیاد.


پ.ن2:مادرم حساسیت عجیبی به تبلیغ های ماهواره پیدا کرده که جنبه ی جنسی یا س...دارند.با شروع تبلیغ شروع میکند به بد وبیراه گفتن که مشکل همه تمام شده مانده همین ها...و کانال تلویزیون را عوض میکند.