آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست

 

 

شعر را ببینید فقط چه قدر زیباست!

 نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست

 گره بگشاد از گیسو و بر دلهای یاران زد.... اوووووه!

 

ساكتم

خاموش....

فكر كه ميكنم

ميبينم

تو كه نباشي

فرصت زيادي خواهم داشت براي فرياد زدن..........

آیه های تقدیس

 

من آن ديوانه اي ام  كه بر شيطان هاي كوچك اطرافم

آيه ي تقديس ميخوانم

شش

 

بيا بازي كنيم

مثل زندگي،

مثل مار وپله

تو يك مياوري ....

به نردبان ميرسي

بالا ميروي.....

ومن شش مياورم ونيش مار

.

.

مي بازم...

چه بگويم به كساني كه به گمانشان من برده ام....

..

 

خوب كه فكر ميكنم ميبينم

تو را بيشتر از هر كس دوست داشتم

هر چيز

پس زياد هم عجيب نيست كه تو

گزينه اول باشي

براي تكه تكه كردن دل من

براي شكستنم

تو را كدام دست شوم

كدام طلسم

از من خواهد گرفت.........

 

 

باتوام

 

من با تو بوده ام

و تو بي من

كه من بي من شده ام!!!!

 

مهم نيست.....

 

حالا بگذار سر من بي تو

  من بي من

هر چه ميخواهد بيايد.

 

فراموش كن

فراموش كن

 

 

حاضري نيمي از عمرت را بدهي

 در عوض دو دقيقه مرگ را تجربه كني؟؟؟

.

.

.

من حاضرم همه اش را بدهم.........

 

 

 

...

 

خودتان را ناراحت نكنيد

باور كنيد اتفاق مهمي نيفتاده

فقط بند دل دخترك پاره شده مثل تسبيح

انتظاري هم از شما نيست

منخ ودم چشم دوخته ام به اميد وقوع يك اتفاق

-با نخ وسوزن-

يك اتفاق كتابي البته

كه هيچ ربطي به دنياي من وشما ندارد..

 

..

از باده ی نیست سر خوشم ، سرخوش و مست

 بیزارم و دلشکسته ،‌ازهر چه که هست

 
من هست به نیست دادم ، افسوس که نیست

در حسرتِ هست پشتِ من پاك شكست 
                  

خوش بحالم...

به یکی گفتم

"من عاشق خدا هستم""

گفت:

خوش به حال خدا...................

طعم اشک

قلبم تند تر میزند این روزها

روحم بی قرار تر است

طوفان گرفته است تمام زوایای دل را

پنجه می ساید بر حنجره ام بغض های ناشکسته ام

 

مرا تنها خواهي گذاشت؟؟؟؟؟؟

 

نگرانم

نگران بی قراری های دلم

نگران نفس هایی که به تقلا بالا می آیند این روزها

نگران دلی که خوابش کرده ام...

چه کنم با ریسمان اشک ؟

اين ديوانه دل هم گول نميخورد اين روزها....

اشك قلاب ميزند بر دل و فراری میدهم دلم را مدام از چنگش

 

وای چقدر کلافه است امروز دلم

.

.

چیزی انگار از درون مرا متلاشی می کند

حسی شبیه نمیدانم چه....

خواستن و نتوانستن...

 

ضعيف بودن..........

 

خیره مانده ام

گیج میزند سرم

خیره مانده ام....

كلافه ام.......

 

پ.ن.1:شاید

فقط

اگر

خیلی آشــنا باشی

بتوانی از لابه لای این کلمات تلخ

گاهی هم

طعم شور اشک را مزه مزه کنی !

 

پ.ن.2:فراموش كن.......

من بی من

 

من با تو بوده ام

و تو بي من

كه من بي من شده ام!!!!

 

مهم نيست.....

 

حالا بگذار سر من بي تو

  من بي من

هر چه ميخواهد بيايد.

 

فراموش كن

فراموش كن

..

بیگانه کند در غم ما خنده ولی

مابا چشم خودی در غم بیگانه بگرییم

شهریار

بوی غربت من...

بي رحم شده اي اين روزها

بوي رفتن

بوي تنهايي من

بوي اشك خون ميدهي

و مي مانم در مقابلت مات،

ساكت

.

تا نفهمي ،نداني چه ميكشم....

ترسيده ام...

آنقدر كه نه دستهايت را ميتوانم بگيرم

و نه سرم روي سينه ات بگذارم تا بگويم  

باخنده اي كودكانه

كه صدايي نيست

كه قلب مردان سنگيست......

اما امروز صداي قلب نحيف را از فرسنگها ميشنوم

 

كه مي تپد،

 كه دستي شوم ميخواهد تپشهاي نازنين قلبت را از من دريغ كند.

 

برايم سخت است باور كنم روزي خورشيد دلش خواهد آمد

 

خواهد توانست بي تو طلوع كند....

بوی غربت من...

بي رحم شده اي اين روزها

بوي رفتن

بوي تنهايي من

بوي اشك خون ميدهي

و مي مانم در مقابلت مات،

ساكت

.

تا نفهمي ،نداني چه ميكشم....

ترسيده ام...

آنقدر كه نه دستهايت را ميتوانم بگيرم

و نه سرم روي سينه ات بگذارم تا بگويم  

باخنده اي كودكانه

كه صدايي نيست

كه قلب مردان سنگيست......

اما امروز صداي قلب نحيف را از فرسنگها ميشنوم

 

كه مي تپد،

 كه دستي شوم ميخواهد تپشهاي نازنين قلبت را از من دريغ كند.

 

برايم سخت است باور كنم روزي خورشيد دلش خواهد آمد

 

خواهد توانست بي تو طلوع كند....

قصه ی تلخ

هر روز قصه ام را

قصه ي تلخ نوشته شده ام را از سر

از اول داستان ميخوانم

شايددستي از غيب

تو را

جاري كند بر تمام لحظهايي كه قرار است بي تو باشد.

 

 تا دستهاي گرمت سايباني باشد براي تنهاييم .

 

تا شايد هيچ خورشيدي بي تو طلوع نكند.

اما

ميدانم

.

.

.

.

.

تكرار داستانها آنها را تغيير نميدهد.........

روز مبادا

گاهي خسته ميشم از خودم

گاهي خسته ميشم از دنيا

گاهي دلم براي همه تنگ ميشه

گاهي هر روز برايم تكرار گاه ها ميشه........

گاهي هر روز روز مباداست.......

تولد

نه اینکه خیلی روز مهمیه

نه اینکه واقعا شاد باشن

ونه اینکه خیلی خوشحالم

اما دلم میخواست حداقل تو خونه امون کسی یادش بود که امروز تولد منه............

گاهی فکر میکنم بودن یه دختر که دایما تو یه اتاق در بسته است.نمیتونه اینقدر ها هم مهم باشه

پس حق دارند..........

تولدت تسلیت عزیزکم

آخرین سال تولدت باشد.............

 

گامت را آرامتر بردار!



اي مسافر!

اي جدا ناشدني!

 

گامت را آرامتر بردار!

از برم آرامتر بگذر...!

تا به کام دل ببينمت...
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم!

كمي آهسته تر

بر پاره هاي دلم قدم بگذار

تا بتوانم فرياد نكشم

تا بتوانم نبودنت را تاب آورم

 



تولدت تسلیت عزیزکم

 

انگار اینطرفها کودکی نمی خواهد متولد شود…

گریه بی تقصیرم را جای تعجب نیست!

که از هنگامی که تنها هم سفرم در بدو ورود دنيا

لخته های خون بود.

 

و امروز كه اشكهايم

 

بروي لبخندم مي چكد

 

وروزها يم كهنه تر،

 

بي قدر تر ميشود حرمت باران

 

ملعبه ميشود واژه هاي زيبا......

 

وكسي در اين سرزمين نيست كه به حس غريبم اعمتاد كند.

 

ومن هر دستي كه بسويم دراز ميشود

 

چون دشنه اي ميپندارم...

 

وهنگامي كه مرد آرزوهايم

 

رخصت متولد شدن نيافته است....

 

.

.

امروز شناسنامه ام يكسال پير خواهد شد

 

و من هر روزاين تولد را به اندازه يكسال جشن خواهم گرفت.

 

بيا كه امشب يك شمع بيشتر به  سلامتي ام

 

خاموش خواهي كرد......

 

تاريكتر خواهد شد.........

خواب های بد

 

 

كسي نيست مرا از خواب بيدار كند؟؟؟

كابوس ميبينم........

 

درح.الی مرگ...

 

من ....اينجا...

تو... آنجا...

من .....زير تيغ.....

تو........... جان به لب........

هر دو در سفريم.... .درحوالي مرگ !!!!

كاش ميتوانستم

تو را هم

مانند خودم

مانند خودم.........

بي رحمانه

به آغوش سرد خاك بسپارم.....

یخ زده

تا حالا شنیدی کسی در دمای ۲۵ درجه بالای صفر یخ بزنه؟؟؟

.

.

اما من سردمه

.

دارم یخ میزنم.......

.

تا مغز استخونوم سرده شه.........

قصه ی من

کاش میشد

کاش قصه من از ابتدا

طور دیگری نوشته میشد.........

کمی بهتر

فقط کمی...........

سوگواری

تنها بودم

من

به سوگِ

من

نشستم.

حتی برای تو......

 

خدايا

ديگر براي تو هم حرف نخواهم زد.

دنیای وارونه

دنياي وارونه اي كه ميگويند

 

همه دروغ ميگويند جز آنكه دعا ميكني حرفش

 دروغ باشد.

همه حرفهايت را ميشنوند جز انكه برايش حرف ميزني

 

همه ي حرفها شيرين اند جز آنكه بايد....

 

دلم ميخواهد دنيا دوباره وارونه شود....

 

تکرار

 

 

يك فيلم رو ميشه چند بار ديد؟؟

چرا؟....

به اميد اينكه شايد اينبار سكانس آخر فيلم تغيير كند.

شايد كسي نميرد.......

شايد كسي نرود.......

شايد پاياني ديگر رقم بخورد..........؟

من آن تماشاچي زود باوريم كه هر روز به اميد تغيير پايان قصه نوشته شده اش

آن را بارها مرور ميكند........

کاش توان گریزم بود......

کارد به استخوان رسیده

کارد به استخوان رسیده

کارد به استخوان رسیده

فریادی از جگر.........................

دل آسمان هم پرشده....

دل آسمان پر بود

دل من هم

 بغضش تركيد..

قطره قطره

منهم پشت پنجره

پا به پاي او

تا تنها نماند...

باريد

باريد

ساكت ميشود...

اشك منهم

اما ....

نه دل آسمان باز شد

نه دل من.........

چاه کن

خندده ام میگیرد از حماقتت برای

خالی کردن زیر پای من

کاش میدانستی

 

کاش میدانستی

کسی که چاه میکند

همیشه به زمین نزدیکتر است

 تا به آسمان ....

 

کاش میدانستی.............

ققنوس

 

يكي ميگفت:

كاري كه فلاني با من كرد

بن لادن با دنيا نكرده….

 

در ذهنم مرور كردم

ميدانستي صدام ادمها رو زنده اتش ميزد و سوختن اونا رو تماشا ميكرد.

يكي هم ميگفت دست خودته ...

اگه ميتوني نسوز……

 

كاش سياوش بودم…..

اما نه ،

شايد اگه خيلي هنر كنم، بتوانم

 

ازخاكسترم دوباره متولد شم…….

ققنوس باشم.......

چرا

.

.

 خاكسترم را  هم بر باد ميدهيد.....

قهوه تلخ......

 

دوفنجان قهوه تلخ

يك دل شكسته

يك نگاه خيره در بخار فنجان

وسپس هيچ بزرگ

.

.

با رفتنت

قهوه كه هيچ....

 تمام زندگي شيرين ميشود..........

 

کفر

 

بهشت ارزاني خودت

اگر واقعاً  خدايي

مرا از جهنم اين جهانت نجات بده.............

 

اينروزها كفر ميگويم .

كفر....

کفر........

بازی

 

كلاغ پر....

گنجشك پر....

آرزوهايم پر......

اميدهايم هم پر........

همه ي دنيا پر.......

من؟.......

به فكر پروازم نباش...

بعد از شكستن بالهايم بازي شروع شد........

خدایی ارزانی خودت

 

خدايا!!

يادت هست؟

تو را ميخواندم.......

با دستهاي خالي .....

وچشماني پر .....

هميشه تو راميخواندم؟؟؟؟

پشيمانم

 

ديگر دخالت نخواهم كرد.

 

خدايي ارزاني خودت

انسان خواهم بود.......

 

 

چه کنم

 

چه كسي ميداند با اين درد كه

مرا نميكشد..

اما

ديوانه ام ميكند

چه كنم؟؟؟؟

من كه هيچ نمي دانم

هيچ

هيچ

.

.

.

دعا های مستجاب شده///

 

با شوق وضو ميگيرم..

صداي اذان مستم كرده است

سجاده را بازميكنم ..

چادر سفيد بر سر........

به نيت دل شكسته ام دست بالا ميبرم

وخيره ميشوم به آسمان..

ميدانم..

دلم شكستته تر از آن است كه بتوان برايش كاري كرد

دستهايم خالي برگشت

بغضم مستجاب شده...

دوباره نميتوانم نفس بكشم.......

 

 

شکایت میکنم

 

ميخواهم شكايت كنم

 

نه به سوختن ديروز

نه به يخبندان امروز

اين دلم ديوانه است

 

ديوانه....

.

.

پرنده مرده است...

 

چه كسي پرواز را بمن خواهد آموخت؟

 

آن هنگام كه قبل از پريدنم

 

پرنده مرده بود

 

وبالهايم شكسته

 

پروازي در خاطرم نيست...........

 

پرنده مرده بود...

چیزی از دست نداده ام....

امروز بعد از بيست روز ساعت مچي ام را يك ساعت جلو كشيدم

 

به نظر تو چیزی از دست داده ام؟؟؟؟؟

 

 

 

نقطه پایان

 بدار میکشم.........

يك به يك

آرزويم را...

انتظار را

اميد را ......

چيز ديگري هم ماند؟

هيچ چيز ديگر...

 

خودم؟؟؟؟

.

.

.

خودم هم كه مدتهاست مرده ام.

 

تمام شد....

 

نقطه پايان را بگذاريد..

 

 

فلسفه آفرینش

 من...
هنوز دچار سر گیجه ی آفرینشم.....


تا با این فلسفه مانوس نگشته ام.....


عاشق نخواهم شد....

من زاده کویرم

 

من...

زاده ی کویرم و پا گرفته در کویر...

بر من ببخش اگر شوره زار تنم را....

فرصتی برای به ثمر نشستن نهال محبتت نیست!!!

 

من تمام نخواهم شد..

 

مثل كوه خواهم بود .همانطور كه هميشه ميخواستي .سخت ومحكم.

انزمان كه دلم ذره ذره متلاشي ميشود ...

شكست نخواهم خورد .دخترت خواهد ايستاد ....

تيشه را بياوريد.مگر نه اينكه هر ادعايي اثباتي ميخواهد.

فرهاد تيشه خواهد زد ومن خواهم شكست ...

خرد خواهم شد ...

اما تمام نه.........

 

من خواهم ايستاد.....

مثل کوه

مثال کوه­ خواهم شد در شاهنامه ­ات!

تیشه را بردار...

 بزن ...

کوه اگر چه خرد شود اما...

 تمام نه!

به ­سان کوه خواهم شد!

 بزن...

 

آزادم

 

 

بس قدرتمندم

هيچ ندارم كسي از من بستاند

هيچ ندارم پنهان كنم در سكوت

يا سراپا چشم باشم از بيم ربوده شدن

مي توانم بي پروا بايستم

رو در روي همه بادهاي جهان

رو در روي تندبادها !

تازيانه هاي خود را بر من فرود آريد!

چه دارم به يغما بريد؟

هيچ براي خود نمي برم

كه در هم شكنيدم

هيچ براي خود نمي خواهم

كه به زانويم درآوريد

هيچ نيندوخته ام در كاسه تهي دستانم

كه به زنجيرم كشيد

 

آزادم اكنون

با بال ها و روياهايي رها

بس توانا براي درآغوش گرفتن همه چيز

و تو اي دنيا

هر چه بيشتر از من مي ستاني

بيشتر در چنگ مني

و چون از خود دست شويم

بيشتر از هر زمان ديگر

متعلق به مني

                                                                             "بلاگا ديميتروا"

 

دوستی با رویا آغاز می‌شود

آدم‌ها تصور می‌کنند

و از هم تصویر می‌سازند؛

تصویری شبیه رویا.

* * *

با رویاها زندگی نکن.

واقعیت را بپذیر؛

هر چند سخت باشد.

تفال

آخر به چه گويم هست از خود خبرم،چون نيست

 

وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم ،چون هست

پر

درخت ِ سخت که باشی

طوفان موعد شکستن است

 

پر، به لطف سبک بودنش

لذت پرواز می برد...

 

دلت را نرم کن

و سبک

طوفان همیشه و برای همه هست

طوفانها سبکدلان را پرواز می دهد

سخت دلان را می شکند

  

آشیانه

آشيانه تویی...

والا

هر خشت و گلی

سقفی برای آراميدن نیست!

چقدر خسته است امشب...

  

مذهبم گم شده...

 

kمذهب شوخي سنگيني بود

                                    كه محيط با من كرد

و من

                     سالها مذهبي ماندم

بدون آنكه

                                        خدايي داشته باشم

بغضم میشکند...

 

 

 

با قلمم تقدس خاطره ها را ميشكنم

 

وبا چشمانم حرمت عكسهايت را

 

وبا منطق

 

هميشه

 

 

 اينطور بوده

 

 

 با منطق

 

 

بغضم ميشكند......

 

 

هنگامي كه حكم ميكند بايد از خودت بگذري.........

 

بايد با دستهاي خودت تكه تكه شوي............

 

 

 

دل خوش

 

 جا مانده است

 چیزی جایی


که هیچ گاه دیگر


هیچ چیز


جایش را پر نخواهد کرد


نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید.......            

                        حسین پناهی

نوشدارو

 

 

آنکه اول نوشدارو می نمود        بر لب ِما، نیش ِزهر ِمار شد

کاش توان گریزم بود......

 

 

دخترک سرکش آن سال های دور

جایی در این روزهای درگذر

مات مانده است

 

 

کاش توان گریزم بود

 

که بگریزم جایی که کسی نتواند مرا بیابد

 

جایی که رها شوم از کابوس هایی

 

 که نه در بیداری رهایم می کنند و نه در خواب

 

 

کاش می دانستم که چه کنم آشفتگی هایم را

 

عجیب دیوانگی می کند دلم

 

عجیب کم آورده ام

 

روح جایی در گذشته گم شده است

جسم حال را به زنده مانی میگذراند

و دل میان این دو آواره

 

زجر می کشند دقیقه هایم ، زجر می کشد دلم

 

 

و تو نمی دانی

و او نمی داند

و هیچ کس نمی داند

که من زیر بار غصه هایم دارم جان میدهم.

امشب از آن شب هايی ست که سکوت حرف اول را می زند ...

بودن من بی مخاطب مانده است

من و عشق تنها مانده ايم ،

تا تنهايی نيز بر راز آفرينش افزوده شود

امشب از آن شب هايی ست که سکوت حرف اول را می زند ...

میدانم که هستی...

 

در بی کران دنیا دو چیز افسونم می کند :

     آبی آسمان را که می بینم و می دانم نیست!

    و

    خدا که نمی بینم و می دانم که هست

نشد..!!!

سفر در چمدانم جا نگرفت،
رفتن را به تماشا نشسته ام.
پروانه هاي خشکيده را شماره مي کنم
            و قاصدک هاي سوخته را دفن.
تقويم من پر از ديروز است،
نکند فردايي در کار نيست؟!

گل من

گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است

شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است

ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است

آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است

به دست آ,ردن کسی که مال تو نیست.......

به دست آوردن زیاد مشکل نیست البته زیاد هم آسان نیست....

دل شکسته

گفت ناراحتی؟؟؟؟؟

گفتم نه ! اصلا........

اما وقتی تکه شکسته دلم رو داشتم قایم میکردم

دیدم با تعجب داره به دستهای گناهکارم نگاه میکنه!!!!

کفر

باور نمیکنم...........

   آیا من سزاوار جهنمم؟

وقتی حتی تمام کفرهایم به نیت قربه الی اوست؟؟

اینجا هنوز تاریک است

 

 

در انتظار چیستی؟!اینجا هنوز تاریک است.

تو به ازدحام کدامین کوچه ی خوشبخت خواهی نگریست؟

وقتی دریچه هنوز بسته است...

 

 

خواب

 

خواب راحت هم نعمتی بود که اون رو هم از دست دادیم

 

حالا راحت نه

ناراحتش هم نیست

خوابهایم هم از دستم فرار کردند...........

طلاق دنیا

سال جدید اومد

نه هدفی دارم

نه قصدی

نه انگیزه ای

 

 

من مدتهاست به هدفم رسیده ام.

 

طلاق دنیا..........

 

هر کس رفت به راه خودش..................

 

قهرمانها تو قصه ها جا موندن....

 

به نظرت چرا همیشه معجزه ها تو قصه هست..........

 

چرا همیشه فرشته های مهربون تو قصه ها میمونن

اما

دیوها میا ن بیرون وهر کاری که دلشون بخواد میکنن......

 

چرا هیچ وقت کسی نیست که دیوها رو بکشه....

 

پ.ن. اخه قهرمانها هم تو قصه ها جا موندن

 

کمکم میکنی؟

اونقدر تو زندگیم ....

دویدم ونرسیدم ...

دویدم ونرسیدم...

الان دیگه برای رسیدن به تو

حتی نمیتونم

یه قدم

یه قدم

بردارم......

راه رفتن دیگه یادم رفته............

پ.ن.میایی کمکم کنی بتونم راه برم؟

 

 

 

به رسم پدرانم

مثل اغلب دخترهاي سرزمين سوخته ام

من بايد خوشبختي را به آيين پدرانم تجربه كنم.

اما من ايستادم.........

.

.

.

خوشبختي  را يه آيين خودم خواهم يافت.

اما

افسوس كه حتي به رسم آنهاهم خوشبخت نشدم!!!