از دست رفته ی مهربان من.
چند روز یش به مامان گفتم که مادر داشتن به من نیومده.شما به کارهات برس وراحت باش.مامان ناراحت شدو خواست بغلم کنه اما منی که همیشه بغلش رو میخواستم/هم.خودمو مثل جوجه تیغی جمع کردم و سرمو پایین انداختم تا نتونه ببوستتم.!!من ومامان زیادی شبیه همیم ٬تمام خواسته ها و فکر ها و مرام ها و رفتار ها...و این زیادی شبیه بودن در خودش نوعی دفعه رو به همراه داره.با وجود این هنوزم از جمله آدمهایی هست که برام ناشناخته ست.هنوز هم که هنوزه غیر قابل پیش بینیه.دلم میخواد محکم بغلم کنه.دلم میخواد اونقدر کوچیک باشم که آغوشش تمام من رو بتونه از این همه احساس عدم ارامش بپوشونه..
از اینکه خدا اینبار هم در خونه اش رو به روم بست و گفت:فرزانه خانم هنوز لایق نشدی که تو خونه من ساکن شی.ناراحت شدم.دلم گرفت...میخواستم غم بی پدری ام رو امسال اونجا خالی کنم.میخواستم در پناه خدا باشم ...وقتی فکر میکنم که بی پناه ترین فرزندان را پدر من به ارث گذاشته است...!
چند روز بعد مرگ بابا بود که عمو بهروز توی ماشین وقتی گریه میکردم گفت:پدرت خیلی زحمت تو رو کشیده.تمام زندگی و جوونیشو به پای تو ریخته.هر وقت هم ما میخواستیم بهش چیزی بگیم میگفت:من تمام اینکار ها رو میکنم که وقتی مُردم تازه بفهمه من براش چیکار کردم و کی رو از دست داده.
شاید واسه خاطر همین باشه که وقتی میرم سر خاک(خاکش گیرایی عجیبی دارد) نمیتوانم برگردم.مینشینم روبروی قبرش و نگاه میکنم به تمام نقطه های سفیدی که روی سیاهی سنگ شکل او را رسم کرده اند.میگویم بس است دیگر.پاشو بریم!و منتظر میمانم که بلند شوی و دستم را بگیری و گرمی دستان همیشه مهربانت را لمس کنم.خودت راه بیفتی و من را هم ببری....مواظبم باشی.پناهم دهی٬امانم دهی از تمام تشویش هایی که بی حضور تو حمله میکنند بمن...!اما میگذرند دقیقه ها وتو هنوز خوابیده ای زیر تمام نقطه های سفید ساکن تصویر مظلومت!
و من مایوس میشوم از معجزه٬از بازگشت تو ...وبلند میشوم که بروم.لباسم را میتکانم وتوی دلم میگویم خیلی بدجنسیه که به کسی اونقدر محبت کنی وبه خودت وابسته که بعد از مرگت نتونه تحمل کنه دوریتو و بعد فکر میکنم که تو هم چنین کاری کردی پدر مهربانِ از دست رفته ام...

ندانستم که