- میگویم:همه به من حمله میکنند

+میگوئی نه!تو شمشیرت را از رو بسته ای

-بغض میکنم:گریه ام میگیرد از این همه حرف تلخ از این همه طعنه

+قصدی ندارند فقط گله گی ساده است

سکوت میکنم درمقابل تمام حرفهایشان سکوت میکنم!

نگاهم میکنی ومیگوئی: میدانم چطور با نگاهت حرف بزنی٬میدانم چه حالی میشوی.دیده ام چندبار لرزیدنت را از شدت ناراحتی!تو با سکوتت شمشیر میکشی٬حمله میکنی فرزانه!

قبول میکنم حرفت را خجالت میکشم از اینکه اینقدر کاسه ی صبرم کوچک شده است٬از اینکه اینقدر کوچک شده ام که حتی تحمل سنگینی حرفها را روی دلم ندارم

و فکر میکنم در تمام این مدت تو بوده ای سنگ صبور خاموش من!!