دخترک سرکش آن سال های دور

جایی در این روزهای درگذر

مات مانده است

 

 

کاش توان گریزم بود

 

که بگریزم جایی که کسی نتواند مرا بیابد

 

جایی که رها شوم از کابوس هایی

 

 که نه در بیداری رهایم می کنند و نه در خواب

 

 

کاش می دانستم که چه کنم آشفتگی هایم را

 

عجیب دیوانگی می کند دلم

 

عجیب کم آورده ام

 

روح جایی در گذشته گم شده است

جسم حال را به زنده مانی میگذراند

و دل میان این دو آواره

 

زجر می کشند دقیقه هایم ، زجر می کشد دلم

 

 

و تو نمی دانی

و او نمی داند

و هیچ کس نمی داند

که من زیر بار غصه هایم دارم جان میدهم.