حکایت من ودلم2
چقدر فشار عصبی را تحمل میکنم
چقدر میترسم؛چقدر هول میکنم موقع نزدیک شدن آمدنت
فکر کنم یک نوع دلهره است که همه دارند ،همه در همان لحظه تجربه اش میکنند؛حتی اگر مهم نباشد!!(استرسش را دارد)
می آید ومینشیند روبرویم....حرصم گرفته است!نمیدانم از چه!حتی نگاهش هم نمیکنم!
بعد از رفتنش گلها را میبینم روی میز, زیبائیش را تحسین میکنم؛لطافتش را..
گریه ام میگیرد....امروز گریه کردم به حال دل کوچکم........

پ.ن1:کاش کمی مهربانتر بودی....
پ.ن2:کاش این محال ممکن میشد ومن روزی هر دوی شما را داشتم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 20:31 توسط فرزانه
|
ندانستم که