مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر
بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه زیبایت را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش .
با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ...
فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند...
اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان
را که مي بيني !
آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟
تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
مسافرم ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ...
نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 1:43 توسط فرزانه
|
ندانستم که