گوش کن خدایم....
اشك در چشمانش حلقه زده بود.
شانه هايش مي لرزيد.
نگران...
گوش مي داد به درد دل هاي .....
و مانده بود سر دوراهي كه جوابش را بدهد يا...
مي دانست اگر هماني بشود كه او مي خواهد
او را در چاهي عميق انداخته!
و اگر هم جوابش را ندهد باز هم مي شود
همان خدايي كه نه او را مي شنود و نه دركش مي كند!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:2 توسط فرزانه
|
ندانستم که